خرید بک لینک
هیچوقت نمیگم کاش به دنیا نیومده بود. چون بودن بزرگ ترین موهبتیه که به انسان در درجه اول داده میشه. فقط میگم کاش توی بچگی انقدر زجر نکشه. دلم میخواست بدون سختی کشیدن بزرگ شدن رو یاد بگیره. مگه قراره که همه ی آدما با درد کشیدن بزرگ بشن؟ اصلا از کجا معلوم این مشکلات انقدر روی ذهنش تاثیر نذاره که واقعا

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

یه چیزی بگم.

من میتونم به راحتی بگم که از یک آدم بی نهایت متنفرم. جوری که هزاران بار نقشه ی کشتنشو تو ذهنم مرور کردم. و کلا هر بار ازش عصبانی میشم تو ذهنم با چاقوی آشپزخونه تیکه تیکه ش می کنم. ولی حتا همین آدمم گاهی وقتا وقتی ضایعش می کنم و هیچی نمیگه و توی خودش میره دلم واسش میسوزه.

+ ضمن اینکه از ماه تیر متنفرم. متنفر !

+ نوشته شده در ساعت 2 توسط خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

با خودم میگم درسته دروغگو بود یا خیلی ها رو فریب داد و رفت ولی حداقل حال منو خوب میکرد.

حداقلش این بود با کسی حرف میزدم که میدونستم هیچوقت قرار نیست ببینمش. همه چی ام که بهش میگفتم. راهنماییمم که میکرد.

کمبودشو حس میکنم. متاسفم که اینو میگم. دلم برای اون شخص ِ قبل از رو شدن دروغ هاش تنگ شده..

+چیه این فضای مجازی آقای فردوسی پور؟

+ نوشته شده در ساعت 2 توسط خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

عزیزدلی دارم واسه سال های از این به بعد ِ عمرم.

وقتایی که حالم خوب نیست با حرف از آینده سعی میکنه حالمو خوب کنه. نمیگم خوب نمیکنه. خیلی وقتا یادم میره که ناراحت بودم. انرژی میگیرم و برمیگردم سراغ کارام. ولی بعضی وقتا مثل امشب که از بس گریه کردم بالا آوردم دیگه واقعا هیچ چیز نمیتونه حالمو خوب کنه. جز اینکه بخوابم و صبح بیدار شم. و تلاش کنم واسه روبه رو شدن با اون روز جدید و اتفاقاتش.

+ نوشته شده در ساعت 2 توسط خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

بعد از اینکه بدن نیمه جونشو کنار کلی شیشه ی قرص پیدا کرده بود و بزرگترین ترس زندگیشو تجربه کرده بود دیگه به هیچ کدوم از کاراش واکنش نشون نمی داد. زن از درد روی زمین مچاله شد بود و صدای ناله ش هرازگاهی به گوش می رسید. رفت سمت زن. با بی رحمی لگدی حواله شکمش کرد و با لذت واکنش زن و درد کشیدنش رو نگاه ک

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

جدیدا متوجه شدم نسبت به آدمای نرمال و معمولی جامعه خیلی خیلی ناامید و افسرده م. شاید دلیلش این باشه همیشه شکست خوردم. حتا وقتایی که تلاش کردم. یادمه 7 سالم بود. یه کیف قرمز خیلی شیک کادو گرفته بودم. نشون همبازیم دادم گفت بده ببینم. بعد یهو گفت بده واسه من باشه. گفتم کادوعه. گرفتش تو بغلش و محکم نگ

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

اولین باری که قلبم درد گرفت. کلاس چهارم دبستان بودم. بدون هیچ مقدمه ای یهو بی حال شدم یه دستم روی قفسه سینه م بود و یه دستم به طاقچه ی گچی اتاق توی راهروی خونه بابابزرگم اینا. در اتاق باز بود. پسرخاله بزرگه م داشت از راهرو رد میشد منو که دید هول کرد و رفت بقیه رو صدا زد. از دکتر رفتن با بابا خاطره ی

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:29

صفحه بندی